تبليغاتX
عرفان
 

داستانک .. 20

 

تنها در کنار گاردیل جاده ای متروک مابین بوته های خار رویده بود !

 

هر از گاهی ، پس ازآنکه غنچه هایش چشم باز می کردند به جزآسفالت

 

داغ و بیابان نه می دیدند ، نه دیده می شدند !

 

 و چند روز بعد گلبرگ های  از خشم خورشید سوخته  رها در میان

 

  خار و خاشاک بیابان ..، و تکرار و تکرار . تا روزی غنچه ای با

 

 زحمت فراون ساقه اش را از زیر گاردیل گذراند و خود را روی آسفالت

 

 داغ پهن کرد .این بار لاستیک اتومبیلی غنچه را پرپرکرد .. گلبرگ های

 

 سرخ روی شیشه اتومبیل های در حال گذر نشستند .

 

 چشم های بسته باز شدند ! 

 

 و رهگذران غافلی که وجود " زیبایی " را در آن بیابان تشنه باور

 

 داشتند ....

 

و امّا ..

 

حکایت غریبی ست میان این قصه و کودکان گل فروش سر چهارراه ها و

 

 اتوبان بهشت زهرای تهران ...کودکانی که دیده نشده پرپر می شوند !!!

 

گلهای پرپر....

 


 

نوشته شده توسط (مجتبی . ص) در چهارشنبه 1388/12/19 ساعت 2:50 بعد از ظهر موضوع داستانک هایم | لینک ثابت


داستانک 19 ...

 

چند سالی بود که  " روبراه "  شده بود ،

 

اما بعد از این همه مدت حالا نمی دانست راهی را که

 

 روبرویـش ایستاده است ؛

 

 راه است یا بیراه  !!! 

 


 

نوشته شده توسط (مجتبی . ص) در چهارشنبه 1388/09/18 ساعت 10:46 قبل از ظهر موضوع داستانک هایم | لینک ثابت


داستانک 18 ...

 

روزی جماعتی عاشق و شیفته خورشید به راه افتادند ، که از نزدیک به وصالش

برسند. روزهای متمادی پیاده از کوهها و دشتها گذشتند ، تا روزی در ستیغ کوهی

بلند به نزدیکی خورشید رسیدند و با تمام وجود آنچه را که اراده کرده بودند

به سرانجام رساندند وخورشید را به روی زمین کشیدند!

اما فقط برای لحظه ای توانستند که عشق آتشین معشوق را تحمل کنند!!

 و فقط از آنان خاکستری  بر جای ماند،

که تا ابد محو تماشای  خورشید شد!

 

 


 

نوشته شده توسط (مجتبی . ص) در شنبه 1388/07/04 ساعت 12:30 بعد از ظهر موضوع داستانک هایم | لینک ثابت