تبليغاتX
عرفان
 

داستانک 18 ...

 

روزی جماعتی عاشق و شیفته خورشید به راه افتادند ، که از نزدیک به وصالش

برسند. روزهای متمادی پیاده از کوهها و دشتها گذشتند ، تا روزی در ستیغ کوهی

بلند به نزدیکی خورشید رسیدند و با تمام وجود آنچه را که اراده کرده بودند

به سرانجام رساندند وخورشید را به روی زمین کشیدند!

اما فقط برای لحظه ای توانستند که عشق آتشین معشوق را تحمل کنند!!

 و فقط از آنان خاکستری  بر جای ماند،

که تا ابد محو تماشای  خورشید شد!

 

عاشقان خورشید

 


 

نوشته شده توسط (مجتبی . ص) در شنبه 1388/07/04 ساعت 12:30 بعد از ظهر موضوع داستانک هایم | لینک ثابت


داستانک ..17


دیگر شده بود تمام امید و تکیه گاه اش خصوصاً که این  سالهای آخر روزی نبود که

تنهایی جایی رفته باشد ؛

همیشه در کنارش بود و حالا امروز صبح وقتی با هم به پارک آمده بودند  بعد از آن اتفاق ....

ناگهان تنها شده بود . غم و ماتم درون چهره ی پیرزن موج می زد ،

مانند کودک مادر گم کرده اشک می ریخت . نمی دانست حالا تنهایی چگونه به خانه باز گردد!

پیرزن با چشمانی گریان ومستاصل خیره مانده بود،

به  " عصای شکسته اش "  .


 

نوشته شده توسط (مجتبی . ص) در سه شنبه 1388/02/29 ساعت 7:12 بعد از ظهر موضوع داستانک هایم | لینک ثابت


داستانک 16

 

صبح اولین روز بهار ، 1/1/1388  شد . دخترک دفتر خاطرات گل منگولی اش را باز کرد

 

 تا به توصیه معلم شان خاطرات عیدش را بنویسد. ساعات بعد از تحویل سال را نوشت

 

  وقتی خواست زیر امضای بچه گانه اش تاریخ بزند ،  همچون گلهای آفتابگردان در یک

 

 روز ابری  سرگردان بود که دیروز قسمتی از آخرین روز سال گذشته بود یا

 

  تکه ای از روز آغاز نشده سال  جدید !!

 


 

نوشته شده توسط (مجتبی . ص) در شنبه 1388/01/01 ساعت 9:54 قبل از ظهر موضوع داستانک هایم | لینک ثابت