روزی جماعتی عاشق و شیفته خورشید به راه افتادند ، که از نزدیک به وصالش
برسند. روزهای متمادی پیاده از کوهها و دشتها گذشتند ، تا روزی در ستیغ کوهی
بلند به نزدیکی خورشید رسیدند و با تمام وجود آنچه را که اراده کرده بودند
به سرانجام رساندند وخورشید را به روی زمین کشیدند!
اما فقط برای لحظه ای توانستند که عشق آتشین معشوق را تحمل کنند!!
و فقط از آنان خاکستری بر جای ماند،
که تا ابد محو تماشای خورشید شد!

نوشته شده توسط (مجتبی . ص) در شنبه 1388/07/04 ساعت 12:30 بعد از ظهر موضوع داستانک هایم | لینک ثابت
دیگر شده بود تمام امید و تکیه گاه اش خصوصاً که این سالهای آخر روزی نبود که
تنهایی جایی رفته باشد ؛
همیشه در کنارش بود و حالا امروز صبح وقتی با هم به پارک آمده بودند بعد از آن اتفاق ....
ناگهان تنها شده بود . غم و ماتم درون چهره ی پیرزن موج می زد ،
مانند کودک مادر گم کرده اشک می ریخت . نمی دانست حالا تنهایی چگونه به خانه باز گردد!
پیرزن با چشمانی گریان ومستاصل خیره مانده بود،
به " عصای شکسته اش " .
نوشته شده توسط (مجتبی . ص) در سه شنبه 1388/02/29 ساعت 7:12 بعد از ظهر موضوع داستانک هایم | لینک ثابت
صبح اولین روز بهار ، 1/1/1388 شد . دخترک دفتر خاطرات گل منگولی اش را باز کرد
تا به توصیه معلم شان خاطرات عیدش را بنویسد. ساعات بعد از تحویل سال را نوشت
وقتی خواست زیر امضای بچه گانه اش تاریخ بزند ، همچون گلهای آفتابگردان در یک
روز ابری سرگردان بود که دیروز قسمتی از آخرین روز سال گذشته بود یا
تکه ای از روز آغاز نشده سال جدید !!
نوشته شده توسط (مجتبی . ص) در شنبه 1388/01/01 ساعت 9:54 قبل از ظهر موضوع داستانک هایم | لینک ثابت
درباره وبلاگ

بخوانیم،بیندیشیم،برگزینیم و بکار بندیم.
نویسنده وبلاگ : مجتبی صمدیار
@@@@@@@@@@@@@@@@@@@
رفته بودم که در آن منظره چشمی بچرآنم
نه که تا چشم مرا هست ، بر او خیره بمانم
چه گذشته است که من ، مرد سفرهای دو روزه
دیرگاهیست ، سفر کردن از او را نتوانم؟
بزن ای ناب ترین پنجه که در پهنه ی این دشت
دوست دارم همه از ، گوشه ی عشاق بخوانم
دره میداند و آن قله ی پنهان شده در مه
که من پیر ، چرا این همه امروز جوانم
دره ام پای گرفته است که دیگر بنشینم
قله ام دست گرفته است که خود را برسانم
می دوم همنفس رود و در آئینه ی صافش
پرسشی می کنم از خویش ، که خود پاسخ آنم
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
سحر(مهربون مثل...خدا)
خشونت دنیا....
سحرگاهی دیگر ..
دورهـــا آوایی ست که مــــرا می خـــواند
دنیای وارونه
نگاه خیس
شباویز
خدا از بس که پیداست
فاطیما
به سوی سیمرغ
لبخند تلخ
صدای آسمان
مه گرفته
سایه تاریک نیلوفر
نغمه اشک مراگوش خدا میشنود
زیبایها
مهربان چون تو
یادداشت های سرزده
پنجره
ضریح مقدس
ساقی نامه
خوشبختی
بانوی جنگل
اگه یار تو باشم
خط فاصله
ستاره ی شبای ناپدید
وخدا همین نزدیکیهاست
عاشق آتیشه پاره
خدای من
بغض های نترکیده
موعد دیدار
باران آبی
هوای دیار
قطع و وصل ...
یار دلنواز
فراسوی چشم من
عرفان عکس
لطفاً چترا بسته ..!
درود بر ...
دلنوشته های کودک خیابانی
بی پروا
بی قلم
باغ آسمان چقدردیدنیست!
قرار شبانه
IINNEEHH
حرف های یک شاعر
تلنگر
تلنگر الکترونیکی
سپیده عشق
دخترهای کوچه پشتی
سایه روشن
بنام زیبای زیباآفرین ...
گوهرذاتی تو(سانیاس)
طوفان آرام
با فرشتگان
تقدیم به علامت سوالم ؟
نوشته های بیاد ماندنی
واژه های خاکستری
سوت و کور
دوست من سلام
قرآن ام پی تری
لیلة القدر
گل صد برگ
ستایشگر
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مهر 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
طراح قالب
POWERED BY